باتقدیر از عروسک خدا
بسم الله الرحمن الرحیم
----------------------------------------------------------------------------------------------------
برای حسرت همیشگی ام ...................
---------------------------------------------------------------------------------------------------
نمیدانم چه می خواهم بگویم.. فقط دوباره شبی سخت
را گذراندم مثل خیبر. .مثل حمل جنازه رضا بردوشم..
-----------------------------------------------------------------
سلام دوست آسمونی من
میدونم این داستان کمی طولانیه اما لطفا وقت بزار و بخونش
-----------------------------------------------------------------
ناامني! ناامني! ناامني!
--------------------------------------------------------------------------------------------------------
هرجا که پا ميگذاري اول به چشمهايت خيره مي شوندو بعد قد و بالايت
را برانداز مي کنند و سپس آشکارا فکر ميکنند که چگونه مي توانند دست
به سوي هستي ات دراز کنند .انگار نه آدم ، لقمه اي هستي که در زمين
راه مي روي ، انگار وسيله اي هستي که بي چون وچرا بايد لذت ديگران
را تامين کني .
عکس جواد را گذاشتم يک طرف و قرص ها را طرف ديگر .
گفتم : « جواد اين طوري نمي شود ، تا به حال هم اگر مي شده ، ديگر
نمي شود . به ستوه آمده ام از اين همه فشار ! از اين زندگي غمبار ! از
اين مردم نابهنجار ! به ستوه آمده ام از اين ديده هاي دريده ! از اين
دلهاي دريده تر و از اين دهنهاي بي باک !تو اگر واقعا شهيدي ،
نميتواني شانه از زير بار مسئوليت زن و بچه ات خالي کني .
رفته اي آن طرف و داري صفايت را مي کني و مرا با دو بچه
گذاشته اي به امان خدا کي عدالت خدا چنين حکمي کرده است ؟
کفر است ، باشد . خدا خودش ميدونه که من جز او هيچ کس رو ندارم و
به هيچ قيمتي هم حاضر به از دست دادنش نيستم . ولي از
مخلوفات خدا تا بخواهي گله مندم ، متنفرم . منزجرم .

ديشب به خدا گفتم ، تو که ميخواستي اين مردم را نشانم بدهي ، کاش
جواد و همسفرانش را نشانم نمیدادی .....
ادامه ی مطلب ... نوشته شده توسط محفل فاطمیون اراک در بیست و هشتم مهر 1387
لينك ثابت 
|