به یاد او که یاد همه است
تو بسیجی هستی یا سرباز ؟؟؟
من اجازه گرفتم بعضی چیزها را بگم که تا حالا نگفتم .
این خاطره من مال سال ۱۳۶۳ است و منطقه عملیاتی مهران و دهلران است .
اون موقعها ما در لشکر ۲۱ حمزه تیپ یک گردان ۱۳۸ خدمت میکردیم من و همین حاج آقا مرادی که البته
اون موقع حاجی نبود و سرباز بسیجی بود ولی مداحی میکرد و خب خدا وکیلی هم با صفا می خوند
مثل الان نبود !!! تیپ ما و تیپ ۲ و چند یگان از برادران بسیجی می خواستند یک عملیات محدود را برای
برخی از هدفهای کوچک و بعضا امنیتی انجام دهند خیلی فضای با صفایی بود ارتش و سپاه کنار هم و
بسیجی و سرباز با هم و خب برخی کور شدنها مثل منافقین که از این اتحاد و صمیمیت به شدت ناراحت
بودند و برخی از خودی ها هم بد سلیقگی می کردند که من به اونش کار ندارم .!!!
غروب شده بود و قرار بود شب عملیات بشه همه آماده و قبراق . به ناگاه همهمه تو بچه ها پیچید که
سردار بی ادعای ارتش صیاد شیرازی اومده برای اینکه بین بچه ها باشه .
کوله پشتی روی دوش پوتین ها بسته و محکم و خلاصه انگار نه انگار که دارند برای عملیات آماده
میشند .ما هم یه گوشه مثل بچه آدم مشغول بودیم به کار خودمون که یک دفعه صدای همین داش
علیرضا بلند شد و شروع کرد به خوندن اون نوحه ی مشهور خودش :
ما که از عشقت گفتگو داریم کربلایت را آرزو دار داریم ای حسین جانم
شور و هیجان خاصی بود بچه ها با همون وضعیت سینه می زدنند و ناله داشتند .
کوههای قشنگ دهلران قبل از شهرک شصت اون شب را یادشونه که چه گذشت البته هرشب برامون
می خوند ولی اون شب طوری دیگه بود .
مجلس سرپائی و سینه زنی اجباری و توفیق زوری همه دست به دست هم داده بودند .ما هم قیافه
داش علیرضا را میگرفتیم که بچه همشهری ماست و خلاصه حرفهای دوران جوانی .
جناب سرهنگ اون موق یعنی صیاد شیرازی جلو آمد با بچه ها روبوسی کرد و وقتی نوبت به آقای مرادی
رسید با تعجب تمام پرسید : مگه تو سربازی ؟ چرا لباس سربازها را پوشیدی ؟
می خوای شناسایی نشی و خلاصه از این حرفها و داش علیرضا هی میگفت : باور کنید من سربازم . از
ایشان گفتن و قبول نشدن .بالاخره با پا در میونی فرمانده گردان که در همون عملیات شهید شد سرگرد
حسینی که اهل یزد بود شهید بزرگوار صیاد شیرازی پذیرفتند که این داش علیرضا مرادی که حالا همه
جا به اسم حاج علیرضا می شناسندش سربازه .
صیاد شیرازی بطور خاصی ایشون را در آغوش گرفت و در گوشش هم چیزی گفت . راستش من که اون
شب آرزو کردم کاش جای اون بودم .
هنوز هم بعضی وقتا بهش میگم تو بسیجی هستی یا سرباز ؟؟؟؟؟
یاد اون ایام بخیر . کاش قدر شناس یادگاران اون زمان باشیم .
راستی مدیریت و اداره یک وبلاگ هم سخته ها !!! نه ؟
ببخشید من از این بهتر بلد نیستم . براتون عکس بزارم نه من خیلی موافق عکس نیستم .
شعر براتون میزارم آخه دوستان و مهمونای حاجی را دوست دارم . چون خودش را خیلی دوست دارم .
حیف که یک کمی اسقاطی شده .!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
در میخانه بروی همه باز هست هنوز
سینه ی سوخته در سوز و گداز است هنوز
بی نیازی است در این مستی و بیهوشی عشق
درِ هستی زدن از روی نیاز است هنوز
چاره از دوری دلبر نبود لب بَربند
که غلام دَرِ او بنده نواز است هنوز
راز مگشای مگر در بَرِ مست رُخ یار
که در این مرحله او محرم راز است هنوز
دست بردار ز سوداگری و بوالهوسی
دست عشّاق سوی دوست دراز است هنوز
نرسد دست من سوخته بر دامن یار
چه توان کرد که در عشوه و ناز است هنوز
ای نسیم سحری گر سر کویش گذری
عطر بر گیر که او غالیه ساز است هنوز
امام خمینی(ره)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سرخوش زسبوي غم پنهاني خويشم
چون زلف تو سرگرم پريشاني خويشم
در بزم وصال تو مگويم ز كم و بيش
چون آينه خو كرده حيراني خويشم
يك چند پشيمان شدم از رندي و مستي
عمريست پشيمان ز پشيماني خويشم
از شوق شكر خند لبش جان نسپردم
شرمنده ي جانان ز گرانجاني خويشم
بشكسته تر از خويش نديدم به همه عمر
افسرده از خويشم و زنداني خويشم
هر چند "امين " بسته به دنيا نيم اما
دلبسته ياران خراساني خويشم .
شعر از آيت الله خامنه اي
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به مژگان سيه کردي هزاران رخنه در دينم
بيا کز چشم بيمارت هزاران درد برچينم
الا اي همنشين دل که يارانت برفت از ياد
مرا روزي مباد آن دم که بي ياد تو بنشينم
ز تاب آتش دوري شدم غرق عرق چون گل
بيار اي باد شبگيري نسيمي زان عرق چينم
جهان فاني و باقي فداي شاهد و ساقي
که سلطاني عالم را طفيل عشق ميبينم
اگر بر جاي من غيري گزيند دوست حاکم اوست
حرامم باد اگر من جان به جاي دوست بگزينم
صباح الخير زد بلبل کجايي ساقيا برخيز
که غوغا ميکند در سر خيال خواب دوشينم
شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعين
اگر در وقت جان دادن تو باشي شمع بالينم
حديث آرزومندي که در اين نامه ثبت افتاد
همانا بيغلط باشد که حافظ داد تلقينم
نوشته شده توسط محفل فاطمیون اراک در سی ام بهمن 1387
لينك ثابت 
|