میلاد سراسر نور پیامبر اسلام صلی الله و علیه و آله نوید بخش زندگی بر مدار انسانیت و ارزشهای انسانی ... و امام جعفر صادق سنگر نشین فقه ناب محمدی و روشنگر اندیشه رهایی بخش اسلام محمدی و علوی . اسلام جهاد و شهادت و علم و عرفان ... بر همه ی پاسداران ارزشهای انسانی مبارک باد ...
نسيم سحري جان مايه عشق را به گستره خاکيان
فرستاد. شاخه هاي مهربان درختان، گونه به رنگ فلق ساييدند. آبشاري از نور، خنده هاي
شادمان خورشيد را به زمينيان بخشيد و جوشش از شکوه آسمان را در بر گرفت. جوانه هاي
تبسم لب ها را شاداب از طراوت تغزلي ديگر کردند و همگي قدوم نوزادي را که سبب
آفرينش بود تبريک گفتند. يا محمّد! به جمع خاکيان دوستدارت
خوش آمدي.
جاري شور و سرور، در کوچه هاي خلوت مکه،
حکايتي تازه داشت و باد در گوش بلندترين نخل ها از پيش، خبر مي برد و مژدگاني مي
گرفت. کنگره هاي کاخ ستم لرزيدند. درياچه هاي کفر خشک شدند. آتشکده هاي الحاد به
سردي گراييدند و آغوش اسلام به مولود خجسته خود مباهات کرد. محمّد آمد! ثمره خلقت
آمد! پيامبر مهر به سراي دنيا خوش آمد!
اي بهار آفرينش! اي سبب خلقت! اي دستاويز
هستي! مقدمت گلباران! اي آفتاب فروزان اديان الهي! اي آخرين فرستاده حق به سوي بشر!
کعبه از آمدنت در شادي است و آسمان مکه همراز شب هاي تنهايي خود را يافته است. شيشه
کفر شکسته و خبر آمدنت در گوش اديان و اعصار طنين انداخته است. قدومت مبارک اي پيام آور صلح و دوستي! اي تو که از حق
آمدي و به حق برانگيخته شدي. آفتاب جهان فروز و عالم تاب توحيد هستي که برف ظلم را
آب کرده و نويد بهار مي دهي! نامت بلند و دينت پاينده
باد!

امشب
دل ديوانه را ديوانهتر كرده خدا
بر
هر دلى كه عاشق است اينك نظر كرده خدا
نخل
دل پژمرده را پر باروبر كرده خدا
تا
كاسه ما پركند ما را خبر كرده خدا
رحمت
فراوان آمده ظلمت بپايان آمده
زيباترين
مخلوق ربّ احمد نمايان آمده
او
آمده تا رحمت حق را به ما اهدا كند
تنها
زحق دم مىزند تا سرّ حق افشا كند
يعنى
كه نام شيعه را با مرتضى انشا كند
ما
را گداى حضرت صدّيقه كبرى كند
اى
كاش بتهاى دل آلودهام را بشكند
قادر
بود تا عادت بيهودهام را بشكند
يك
اربعين سال او نشست تا وحى حق نازل شود
سنگ
عدو را مىخريد تا نهضتش كامل شود
با
دست حيدر قصد كرد بتخانهها باطل شود
اى
كاش لبخندى از او در عمر ما حاصل شود
با
مقدم زيباى او خلقت تكامل يافته
عبدالمطلب
در بر خود دستهاى گل يافته
آداب
او آبادى دنيا و هم عقبى بود
فرمايشاتش
جملگى برنامه مولا بود
يك
دل مطيع و بندهاش آيا ميان ما بُوَد
تا
در رهش سيلى خورد اين هديه زهرا بُوَد
بى
درد گر هستى برو گر اهل دردى خوش نشين
خود
را كنار سفره پر بركت احمد ببين
فخرش
بود بس حاصل ايثار او شد فاطمه
مانند
مادر مهربان دلدار او شد فاطمه
زيباترين
آئينه رفتار او شد فاطمه
بشكسته
سينه محرم اسرار او شد فاطمه
گر
چه محمد بانى ميخانه كوثر بُوَد
او
دستبوس فاطمه تا لحظه آخر بُوَد
در
هر كجا ميزد قدم بوده على پروانهاش
مانند
حيدر كس نشد از صدق دل ديوانهاش
گويد
على فخرم بود هستم غلام خانهاش
شكر
خدا گرديدهام من ساكن ميخانهاش
دلدار
و دلبر مصطفى محبوب داور مصطفى
از
عشق برتر مصطفى استاد حيدر مصطفى
اى
كاش عكس روى او در چشم ما جامى گرفت
اشكش
بروى نامه ما حكم امضا مىگرفت
اى
كاش شيعه بيش از اين با نام او پا مىگرفت
وحدت
بود اينكه جهان الگو ز زهرا مىگرفت
دين
و سياست در همه بُعد جهان جارى شود با این درایت یوسف صحرا نشین یاری شود...

باور
كنيم رجعت سرخ ستاره را
ميعاد
دستبرد شگفتي دوباره را
باور
كنيم رويش سبز جوانه را
ابهام
مردخيز غبار كرانه را
باور
كنيم ملك خدا را كه سرمد است
باور
كنيم سكّه به نام محمد(ص) است
از
سفر فطرت از صحف از صحف از زبور
راوي!
بخوان به نام تجلي، به نام نور
آفت
نبود و موت نبود و نفس نبود
او
بود و بود او جز او هيچ كس نبود
«قال
الست ربكم» ي را بلا زدند
فالي
زدند و قرعه تكوين ما زدند
سالار
«كنت كنز» در آيينه نطفه راند
برقي
جهيد و خرمن آدم نشانه ماند
ويرانه
گرد خانه زنجير او شديم
ز
افلاكيان خليفه تقدير او شديم
گرديد
چرخ و خاك فلك كو به كو نشست
آدم
رهيد و نوح به جودي فرو نشست
ايوبها
به سفره كرمان كَرَم شدند
يعقوبها
به حوصله پامال غم شدند
موسي
بسي ز نيل حوادث امان گرفت
تا
همچو نيل دامن فرعونيان گرفت
بسيار
بت شكست كه از سيم كرده بود
تهمت
به بت زدند، براهيم كرده بود
از
رشكِ لطف، جان ملايك ملول ماند
هيهات
بر زمانه كه انسان جهول ماند
باور
كنيم رجعت سرخ ستاره را
ميعاد
دستبرد شگفتي دوباره را
باور
كنيم رويش سبز جوانه را
ابهام
مردخيز غبار كرانه را
باور
كنيم ملك خدا را كه سرمد است
باور
كنيم سكه به نام محمد(ص) است
راوي!
به شب، حجاب نكويي، حجاب قـُبح
راوي!
به صبح، صبح شكافنده، صبحِ صبح
راوي!
به فتح، فتح نمايان به آسمان
راوي!
به تين و زيت و به افسانه زمان
راوي!
بخوان به خواندن احمد در اعتلا
بر
بام آسمان، شب معني، شب «حرا»
شبها
شبند و قدر، شب عاشفانههاست
عالم
فسانه، عشق فسانهي فسانههاست
راوي!
بخوان كه رستم افسانه ميرسد
جوهر
فروش همت مردانه ميرسد
راوي!
بخوان كه افسر سيارگان مَه است
راوي!
بخوان كه مهدي موعود در ره است
باور
كنيم رجعت سرخ ستاره را
ميعاد
دستبرد شگفتي دوباره را
باور
كنيم ملك خدا را كه سرمد است
باور
كنيم سكه به نام محمد(ص) است
خونين
به راه دادرسي ايستادهايم
چون
لاله داغدار كسي ايستادهايم
اي
دوست! اي عزيز مجاهد! رفيق راه!
مقداد
روز! مالك ِ شب! ميثم پگاه!
اي
در صفا به همت مردانه استوار
اي
مرد مرد! مرد خدا! مرد روزگار
مرغي
چنين بلازده جان در قفس نداد
حقا
كه داد عشق تو دادي و كس نداد
رفتي
كه بازگردي و تا ما خبر شديم
اي
پيشتاز قافله! بيهمسفر شديم
گيتي
به اهل عشق، به دستان، چه ميكند
حالي
به ما شقاوتِ پستان چه ميكند
با
ما چه ميكنند به رندي در آشيان
اين
نابكار خانه به دوشان، حراميان
اي
دوست! اي عزيز! رهايي مباركت
از
همرهان خسته جدايي مباركت
اين
جا خوش است ضجه زنجيريان هنوز
مردم
كـُش است دشنه تقديريان هنوز
اين
جا هنوز عرصه گير و كشاش است
اين
جا هنوز خواب اسارت مشوش است
اين
جا جهان شب است، ولي بيكرانه نيست
فرداي
روشنايي ره بيبهانه نيست
شبها
شبند و قدر، شب عاشقانههاست
عالم
فسانه، عشق فسانهي فسانههاست
باور
كنيم رجعت سرخ ستاره را
ميعاد
دستبرد شگفتي دوباره را
باور
كنيم ملك خدا را كه سرمد است
نوشته شده توسط محفل فاطمیون اراک در بیست و دوم اسفند 1387
لينك ثابت 
|