بسم الله الرحمن الرحیم
تقدیم به مدیر محفل آسمونی عرش عشق
... میثم تمار میگوید : شبی با مولایم علی علیه السلام وارد مسجد جعفی شدم ...
ایشان رو به قبله ایستاد و نماز خواند و پس از نماز دست به سوی خدا بلند کرد و گفت :
...پروردگارا چگونه ترا بخوانم با اینکه نافرمانیت را کرده ام ...
... و باز چگونه ترا نخوانم با اینکه تو را شناخته و محبتت در قلبم استوار است ...
... خدایا دستهای پر گناهم را به سویت دراز می کنم ...
... وچشمهای امیدوارم را به سویت می گشایم ...
...آنگاه سر به سجده گذاشت و العفو گفت ...
... ایشان از مسجد بیرون رفت و من هم از مسجد بیرون آمدم ...
... دنبال ایشان می رفتم ... نا گاه ایستادند فرمودند میثم بمان و نیا ...
... در تاریکی رفتند ... من هراسان شدم و به دنبال ایشان راه افتادم ...
... نکند در این شب بد خواهان به ایشان متعرض شوند ...
... رسیدم مشاهده کردم آقا سر بر چاهی فرو برده و ناله هایی عجیب دارد ...
... متوجه شد ... کیستی ؟ عرض کردم : آقا جان میثمم ... ترسیدم به شما ...
... دشمنان گزندی برسانند ... فرمودند سخنان من را با چاه شنیدی ... ؟
... نه آقا جان . رو به من کرد و فرمودند :
... و فی الصدر لبانات اذا ضاق لها صدری ...
... نکث الارض بالکف و ابدیت لها سری ...
... فمهما تنبت الارض فذاک النبت من بذری ...
... در سینه ام اندوه فراوانی است هر گاه افسرده و دلتنگ می شوم ...
... زمین را با دست خود می شکافم و رازهای دلم را با زمین میگویم و در نهاد او پنهان می کنم ...
... این گیاه که از دل زمین می روید بذر آنرا من افشانده ام ...
... بذرش همین آه و سوز و گداز من است ...

شب است و غم وجودم را گرفته
شب است و غصه ای دارم نهفته
شب است و یاد صدها لاله در دل
شب است و پای من افتاده در گل
شب است و یاد فردا می کنم من
غریبم وا غریبا می کنم من
شب است و و خلوت و تنهایی و شمع
شب است و کربلایی ها برم جمع
شب است و بی قراری می کنم من
زدیده بحر ، جاری می کنم من
قلم در دست من بی اختیار است
زبان و واژه امشب اشکبار است
قلم امشب نوایی تازه دارد
غم کرب و بلا یی تازه دارد
مرا یاد شهیدان کرده مجنون
دلی دارم پر از غم همچو کارون
نمی دانم دلم دیوانه کیست
کجا می گردد و در خانه کیست
یقین دارم دلم کرب و بلایی است
و مهمان شهیدان خدایی است
شهیدانی که جمله سر بدارند
شهیدانی که چون کوه استوارند
شهیدانی که با حق یار بودند
و یا چون مالک و عمار بودند
فقط یک سوال ...
... سید جان شهید شدن راحت تر است یا این طور زیستن ؟؟؟
... شما چه میگوئید ... ؟؟؟
نوشته شده توسط محفل فاطمیون اراک در بیست و سوم فروردین 1388
لينك ثابت 
|