السلام علیکم یا اهل بیت النبوه و معدن الرساله ...
روز بیست و هشتم ماه صفر است ...
روز حزن و غم عظیم جهان توحید و اسلام است ...
وجود نازنین ایشان بعد از بیست و سه سال تلاش در راه تعالی دین توحیدی ...
و پس از ابلاغ رسالت در غدیر خم ...
اکنون با اندیشه حوادث پس از خویش سر بر بالین گذاشته ...
بدن نحیف ایشان در اثر زهر رنگ پریده و ضعیف تر میشود ...
و در کنار بسترش غوغائی است ...
عده ای از غم جانسوز او رنگ از چهره و توان از دل داده اند ...
و قلیلی هم در پی عملی ساختن نقشه هایی شوم عقده در دل شده ...
وای که حب دنیا با دل انسان چه می کند ؟
در حالت احتضار رسول اسلام به او بدترین توهین ها را روا داشتند ...
افسوس که شیطان در خون جاری است و در زیر پوست ساکن ...
تا همه ی داشته های انسان را به یغما ببرد ...
و انسان غافل از این دسیسه در پی پیاده کردن اغراض خویش ...
به قیمت زیر پا گذاشتن حکم خدا و پیامبر خدا ...
نه . دیگر نمیگویم چه شد . زبان بسته بهتر فعلا . تا ظهور آن که باید بیاید ...
فقط اگر کسی بقیه ماجرا را خواست بداند که چه شد ...
از چهار چوب در و میخ آهنین در خانه علی سوال کند که با وصیت پیامبر خدا چه کردند ؟
![]()
| روايت ام السلمه |
|
اين روايت كه رسيده به همه
نقل گرديده ز امالسلمه
گفت ديدم كه به هنگام وداع
با نبى دشمن او كرد نزاع
خواست احمد كند از حق تأييد
جانشينى على را تأكيد
لب چوتر كرد به تمجيد على
شد عيان كينه خصم ازلى
دست ديرين عداوت رو شد
مصطفى را، عدويش بد گو شد
تير كين در هدف جانش كرد
خسته از تهمت هذيانش كرد
بين حضار پر از همهمه شد
نگرانتر ز همه فاطمه شد
به عدو خرده گرفتند همه
اشك از ديده بسفتند همه
شد پيمبر چو مهياى جنان
آمد از مأذنه آواى اذان
راه ابليس به محراب افتاد
اولى، جاى پيمبر استاد
مصطفى خسته و بى تاب آمد
سر خود بسته به محراب آمد
دل پر غصه حيدر بگرفت
زير آغوش پيمبر بگرفت
با تب و تاب به محراب رسيد
خويش را تا سر سجاده كشيد
با چه حالى به نمازش پرداخت
كار را با مدد حيدر ساخت
بعد سجده چو به پا مىافتاد
لاجرم تكيه به حيدر مىداد
او كه در راه هدايت فرسود
پس از اتمام نمازش فرمود
دو امانت به شما بسپارم
بهرتان عترت و قرآن دارم
اين دو را خوب تمسك جوئيد
زين دو، تا حشر تبرك جوييد
چونكه برگشت پيمبر به حرم
سوخت چون شمع سراپا ز الم
گرد او اهل حرم جمع شدند
همه پروانه آن شمع شدند
شكوه چون فاطمه بر بابا كرد
پدر از مرحمتش نجوا كرد
دو سخن زير لب آنگاه، رسول...
گفت آهسته به زهراى بتول
گفت از هجرت و، زهرا گرييد
گفت از وصلت و زهرا خنديد
ساعت موت اباالقاسم شد
نوبت آه بنى هاشم شد
آه از اين موقف پر شيون و شين
سينه احمد و قلب حسنين
نور جبريل امين ظاهر شد
ملك الموت نبى حاضر شد
صبر كن اى ملك نيك سرشت
كه شده سينه او دشت بهشت
صبر كن اين دو عزيز اللهند
ناز پرورد رسول اللهند
اين دو مظلوم، گرفتار شوند
تير باران ستمكار شوند
اين يكى كشته به بطحا گردد
وان يكى كشته به صحرا گردد
اين يك از زهر جفا كشته شود
وآن به خون پيكرش آغشته شود |
![]()
ای وسعت بهاری بی انتهای سبز مرد غریب شهر ولی آشنای سبز
روح اجابت است به دست تو بسکه داشت
باغ دعای هر شب تو ربنای سبز
هر شب مدینه بوی خدا داشت تا سحر از عطر هر تلاوت تو با صدای سبز
سرسبزی بهشت خدا چیست ؟ رشته ای از بالهای آبیتان آن عبای سبز
از لطف اشکهای سحر غنچه داده است در دامن قنوت شبم این دعای سبز
کی می شود که سایه کند بر مزار تو یک گنبد طلا ئی و گلدسته های سبز
آن وقت تا قیام قیامت به لطفتان داریم در بقیع تو یک کربلای سبز
یا می شود دلم گل و خشت حریم تو یا می شود کبوتر تو ، یا کریم تو
***
تو سرو قامتی تو سراپا ملاحتی آقا تو حسن مطلقی و بی نهایتی
خاک زمین که عطر حضور تو را گرفت از یاد رفت قصة یوسف به راحتی
ایوب که پیمبر صبر و رضا شده از لطف توست دارد اگرحلم وطاقتی
بی شک و شبهه دست توسل زده مسیح بر دامنت اگر شده صاحب کرامتی
یاد پیامبر به خدا زنده می شود وقتی که گرم ذکر و دعا و عبادتی
حتماً برای خواهش دست نیازمند دست تو داشت پاسخ سبز اجابتی
وقتی میان معرکه شمشیر می کشی تنها تویی که مرد نبرد و رشادتی
با تیغ ذوالفقار که در دستهای توست بر پا شده به عرصة میدان قیامتی
بر دوش سید الشهدا بود رایتت عباس بود آینه دار شجا عتت
***
خورشید آسمانی ماه خدا حسن همسایة قدیمی دنیای ما حسن
پرواز بالهای خیالی فهم ما کی می رسد به اوج مقام شما حسن
روشن ترین تجسم آیات و سوره ها یاسین و قدر و کوثری و هل أتی حسن
صفین شاهد تو شور و حماسه ات شیر دلیر بیشة شیر خدا حسن
الله اکبر تو بلند است وقت رزم آیات فتح روز نبردی تو یا حسن
صلح شکوهمند تو هرگز نداشته چیزی کم از قیامت کرب و بلا حسن
صلحت حماسه بود نه سازش که اینچنین شد سربلند پرچم اسلام راستین
***
در خانة تو غیر کرامت مقیم نیست اینجا به غیر دست تو دستی رحیم نیست
تو سفره دار هر شب شهر مدینه ای جز تو کسی که لایق لفظ کریم نیست
از بسکه داشت دست شما روح عاطفه شد باورم که کودکی اینجا یتیم نیست
جز سر زدن به خانة دلخستگان شهر کاری برای هر سحرت ای نسیم نیست
اینجا که نیست گنبد و گلدسته ای بگو جایی برای پر زدن یا کریم نیست
داغ ضریح و مرقد خاکیت ای غریب امروزی است غربت عهد قدیم نیست
با این همه غریبی و دلتنگی ات بگو جایی برای اینکه فدایت شویم نیست ؟
گل داشت باغ شانة تو از سخاوتت آقا زبانزد همه می شد کرامتت
***
اینگونه در تجلی خورشید وار تو گم می شود ستارة دل در مدار تو
روشن شده است وسعت هفت آسمان عشق از آفتاب روشن شمع مزار تو
بوی بهشت، عطر پر و بال جبرئیل می آورد نسیم سحر از دیار تو
دلهای ما زمینی و ناقابلند پس یک آسمان درود الهی نثار تو
هر شب به یاد قبر تو پر می زند دلم تا خلوت سحرگه آئینه زار تو
تا که شبی بیائی و بالی بیاوری ماندیم مات و غمزده چشم انتظار تو
بالی که آشنای تو باشد ابوتراب ! یا وقف صحن خاکی و پر از غبار تو
بالی که سمت تربت تو وا کنیم و بعدباشیم تا همیشه فقط در کنار تو
با عطر یاس تربت تو گریه می کنیم آنجا فقط به غربت تو گریه می کنیم
***
چشمی که در مصیبتتان تر نمی شود شایستة شفاعت حیدر نمی شود
چشم همیشه ابریتان یک دلیل داشت هر ماتمی که ماتم مادر نمی شود
مرهم به زخمهای دل پر شراره ات جز خاک چادر و پر معجر نمی شود
یک عمر خون دل بخورد هم کسی دگر والله از تو پاره جگر تر نمی شود
یک طشت لخته های جگر پاره های دل از این که حال و روز تو بهتر نمی شود
یک چیز خواستی تو از این قوم پر فریب گفتند نه کنار پیمبر نمی شود
گل کرد بر جنازة تو زخم سرخ تیر هرگز گلی شبیه تو پرپر نمی شود
پر شد مدینه از تب داغ غمت ولی با کربلا و کوفه برابر نمی شود
زینب کنار نیزه کشید آه سرد و گفت سالار من که یک تن بی سر نمی شود
دیگر تمام قامت زینب خمیده بود
از بسکه روی نیزه سر لاله دیده بود
در این ایام دعا کنید برای همه ی آنهایی که به نیم نگاهی هم راضیند ...
نوشته شده توسط محفل فاطمیون اراک در سوم اسفند 1387
لينك ثابت 
|