بسم الله الرحمن الرحیم ...

دلم را چون اناری کاش یک شب دانه می کردم
به دریا می زدم در باد و آتش خانه می کردم
چه می شد آه ای موسای من، من هم شبان بودم
تمام روز و شب زلف خدا را شانه می کردم
نه از ترس خدا، از ترس این مردم به محرابم
اگر می شد همه محراب را میخانه می کردم
اگر می شد به افسانه شبی رنگ حقیقت زد
حقیقت را اگر می شد شبی افسانه می کردم
چه مستی ها که هر شب در سر شوریده می افتاد
چه بازی ها که هر شب با دل دیوانه می کردم
یقین دارم سرانجام من از این خوبتر می شد
اگر از مرگ هم چون زندگی پروا نمی کردم
سرم را مثل سیبی سرخ صبحی چیده بودم کاش
دلم را چون اناری کاش یک شب دانه می کردم علیرضا قزوه 1388 >>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>> بدون شرح شبیه چشمات دل من ، رنگ و بوی غم میگیره
تو قفس دلواپسی ، زینبـت آخر می میـره
مادر سادات ، اکثر اوقات ، ابریه چشمات
گرد پیری رو سرت نشسته هرچند جوونی
تو می خوای شونه کنی موی منو نمی تونی
چند روزه که میری پشت در خونه می شینی
آروم آروم برا محـسنت لالایی می خونی
ماتم می گیره دور و برتو ، غم می ریزه از چشم تر تو
زخمیه چرا بال و پر تو
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شکسته آتیش بلا ، حریـم بال و پـرتو
الهی زینب بمـیره ، خاکی شده معجر تو
سورة مریم ، مادر عالم ، ملیکة غم
هرم نـاله مـی ریزه از آسمون نفسـات
ابری و بارونیه تو این روزا حال و هوات
خوب می دونم چرا آروم و قرار نداری تو
درد پهلو این شبا گرفته خوابو از چشات
با ناله و اشک باز خو می گیری ، دستاتو روی پهلو می گیری
از زینبت هم تو رو می گیری
نوشته شده توسط محفل فاطمیون اراک در سوم خرداد 1388
لينك ثابت 
|