بسم الله الرحمن الرحیم
... بخشی از دعای عرفه ...
... اى خدا تو غنى به ذات خودى و نفعى از طرف تو به ذاتت عايد نگردد پس چگونه از من مستغنى نباشى ... ... اى خدا قضا و قدر تو مرا آرزومند مىكند و هواى نفس به زنجير علاقههاى شهوت اسير مىگرداند پس تو اى خدا مرا يارى كن و بصيرت و بينايى ده و بر نفسم غلبه و نصرت بخش و به فضل و كرمت مرا غنى گردان تا به لطف تو از سعى و طلب خود بىنياز گردم ...
... تويى كه از دل دوستان و مشتاقانت توجه اغيار را محو كردى تا غير تو را دوست نداشته و جز درگاهت به جايى پناه نبرند ...
... هر كس به هر چه غير تو مايل شد از هر چيز محروم شد و هر كه روى طلب از تو گردانيد زيانكار گرديد چگونه چشم اميد به غير تو كنند ... ... در صورتى كه تو هرگز قطع احسان از بندگان نكرده و نخواهى كرد و چگونه از غير تو چيزى طلبند و حال آنكه تو عادت لطفت را تغيير نداده و نخواهى داد ... ... اى آنكه شيرينى انست را به دوستانت چشانيدى تا تنها در حضور تو به تملق ايستادند ...
... تو ياد بندگان كنى قبل از آنكه بندگان از تو ياد كنند و تو ابتدا به احسان كنى پيش از آنكه عابدان به تو روى آرند ...
... اى خدا هرگز اميدم از تو قطع نمىشود هر چند نافرمانيت كنم چنانكه از دلم ترس تو برطرف نمىگردد هر چند اطاعتت كنم ...
... اى خدا چگونه نااميد باشم در صورتيكه تو آرزوى منى يا چگونه كسم خوار تواند كرد با آنكه اعتمادم بر توست ...
...اى آنكه به كمال بهاء و نورانيتت تجلى كردى تا به عظمت و جلال تمام مراتب وجود را فرا گرفتى چگونه پنهانى با آنكه تو تنها پيدايى...
يا چگونه غايبى با آنكه تو تنها همه جا حاضر همه را نگهبانى و بر هرچيز توانا و مقتدرى و ستايش تنها مخصوص خداى يكتا است.
... خیلی دلم گرفته برای حال و هوای شبهای توبه ...
... شبهایی که گرم در آغوش خدا بودم و غافل بودم ...
... شبهایی که فقط او بود و من حتی لبهایم نیز از بین من و خدا بلند شده بودند ...
... اون شبها وقتی به این فکر میکردم که با خدا دارم عشق می ورزم به خود می بالیدم ...
... اصلا بذار دوباره یک قصه نقل کنم تا هم خودم و هم شاید تو لذت ببری ...
قصه توبه علی گندابی ... گنداب همدان ... مرد خوش تیپ و خوش هیکل و شرور ...
... شراب خوار و قمه کش قهار همدان اون سالها ...
همه ی بدیها را داشت مخزن فساد بود . فقط به ناموس مردم نگاه بد نمیکرد ...
.............................................................................................................
در منطقه ى گنداب همدان که امروز جزء شهر شده ، مردى بود شرور ، عرق خور و دایم الخمر به نام على گندابى .
او در عین اینکه توجهى به واقعیات دینى نداشت و سر و کارش با اهل فسق و فجور بود ، ولى برخى از بعضى از مسایل اخلاقى در وجودش درخشش داشت .
روزى در یکى از مناطق خوش آب و هواى شهر با یکى از دوستانش روى تخت قهوه خانه براى صرف چاى نشسته بود .
هیکل زیبا ، بدن خوش اندام و چهره ى باز و بانشاط او جلب توجه مى کرد .
کلاه مخملى پرقیمتى که به سر داشت بر زیبایى او افزوده بود ،
ناگهان کلاه را از سربرداشت و زیر پاى خود قرار داد و موهاش رو پریشون کرد و خودش رو سیلی زد ،
رفیقش به او نهیب زد : چه مى کنى ؟ جواب داد : اندکى آرام باش و حوصله و صبر به خرج بده ،
پس از چند دقیقه کلاه را از زیر پا درآورد و به سر گذاشت .
سپس گفت : اى دوست من ! زن جوان شوهردارى در حال عبور از کنار این قهوه خانه بود ،
که مرا با این کلاه و قیافه دید شاید به نظرش مى آمد که من از شوهرش زیبایى بیشترى دارم ،
در آن حال ممکن بود نسبت به شوهرش سردى دل پیش آید : نخواستم با کلاهى که به من جلوه ى بیشترى داده گرمى بین یک زن و شوهر به سردى بنشیند ....
در همدان روضه خوان معروفى بود به نام شیخ حسن ، مردى بود باتقوا ، متدین ، و مورد توجه .
مى گوید : در ایام عاشورا در بعد از ظهرى به محله ى حصار در بیرون همدان براى روضه خوانى رفته بودم ، کمى دیر شد ، وقتى به جانب شهر بازگشتم دروازه را بسته بودند ،
در زدم ، صداى على گندابى را شنیدم که مست و لا یعقل پشت در بود ،
فریاد زد : کیست ؟ گفتم : شیخ حسن روضه خوان هستم ،
در را باز کرد و فریاد زد : تا الآن کجا بودى ؟
گفتم : به محله ى حصار براى ذکر مصیبت حضرت سید الشهدا (علیه السلام) رفته بودم ،
گفت : سال به ۱۲ ماه همش روضه ...
چه خبره این همه روضه می خوانی بس کن محرم بیاد ...
گفتم : علی جان آخه امشب شب اول محرم است .
ناگهان احساس کردم دنیا را تو سرش زدند علی دوید به طرف دروازه و شروع کرد سرش را به در کوبیدن و خودش ملامت کردن
...که چرا شب اول محرم مشروب خورده ؟
با حالتی نگران و عجیب به هر طرف نگاه میکرد ... ناگاه به طرف من آمد ترسیدم ...
قمه را به طرفی انداخت ... دیدم این مرد شرور که تا اون روز کسی گریه اش را ندیده بود ...
مثل ابر بهار گریه میکرد به یکباره به سمت من آمد و با صدایی لرزان گفت : شیخ ...
براى من هم روضه بخوان ، گفتم : روضه مستمع و منبر مى خواهد ،
گفت : اینجا همه چیز هست ، سپس به حال سجده رفت ،
گفت : پشت من منبر و خود من هم مستمع ، بر پشت من بنشین
وروضه بخوان و از مصیبت قمر بنى هاشم بخوان !
از ترس چاره اى ندیدم ، گفتم این الان مست به هوش بیاید و ببیند من بر رویش نشسته ام ...
بر پشت او نشستم ، روضه را شروع کردم ...
همین که گفتم السلام علیک یا ابا عبدالله ...
او گریه ى بسیار کرد ، من هم به دنبال حال او حال عجیبى پیدا کردم ،
حالى که در تمام عمرم به آن صورت حال نکرده بودم .
روضه حضرت عباس علیه السلام را خواست و من خواندم ...
انقلابی درش رخ داد حال او طوری بود که من ترسیدم از دست برود ...
فریاد میزد و از بی معرفتی خودش گله میکرد ...
با تمام شدن روضه ى من ، مستى او هم تمام شد و انقلاب عجیبى در درون او پدید آمد !
فردا به بعضی گفتم علی گندابی عوض شده ...
گریه کن امام حسینه و برای آقا اشک ریخته ...
مردم باور نکردند... رفتیم در خونه شون که از خودش بپرسن .
زنش گفت رفته کربلا!!!
پس از مدتى از برکت آن توسل ، به مشاهد مشرفه ى عراق رفت ،
امامان بزرگوار را زیارت نمود ، سپس رحل اقامت به نجف انداخت .
در آن زمان میرزاى شیرازى صاحب فتواى معروف تحریم تنباکو در نجف بود ،
على گندابى جانماز خود را براى نماز پشت سر میرزا قرار مى داد ،
مدتها در نماز جماعت آن مردبزرگ شرکت مى کرد .
شبى در بین نماز مغرب و عشاء به میرزا خبر دادند فلان عالم بزرگ از دنیا رفته ،
دستور داد او را در دالان وصل به حرم دفن کنند ، بلافاصله قبرى آماده شد ،
پس از سلام نماز عشا به میرزا عرضه داشتند :
آن عالم گویا مبتلا به سکته شده بود و به خواست حق از حال سکته درآمد ،
خدا را شکر کردند . نماز دوم را خواندند ...
... علی در سجده بود و هر چه مردم منتظر شدند علی سر از سجده برنداشت ...
مردم به میرزا گفتند علی خیلی وقته از سجده سربلند نمیکنه ،
تکونش دادند دیدند مرده{ ...
میگفتند میرزا به مردم گفته بود اون تو سجد ه از خدا خواسته بود این قبر مال اون بشه حالابمیره ...
و خدا همون موقع دعاش را مستجاب کرده بود} میرزا دستور داد على گندابى را در همان قبر دفن کردند !
علی گندابی شرور با شنیدن یک روضه حضرت ابوالفضل شد خاک پای زائران علی علیه السلام ...
.............................................................................................................
نتیجه :
1- انسان قدرت بازگشت و توبه دارد در همه ی احوال .
2- بعضی صفات انسانی در کمک به انسان خیلی موثرند مثل نظر بد به ناموس مردم نداشتن .
3- مبلغین دینی قدرت نفوذ بسیاری دارند باید از این قدرت در راه کمک به مردم استفاده کنند ...
..............................................................................................................
خدایا منم میتونم بر گردم ؟؟؟؟
نوشته شده توسط هیئت محبین ام الائمه فاطمه الزهرا اراک در نوزدهم اسفند 1387
لينك ثابت 
|