... ان الله جمیل و یحب الجمال ...
۱- دانش آموزان سر کلاس سر و صدا میکردند . ناظم وارد کلاس شد و با عصبانیت گفت :
اینجا طویله است ؟ یکی از دانش آموزان گفت : خیر آقا . اشتباهی آمدید ...
اندرز : در همه حال باید صادرات زبان را کنترل کرد شاید پاسخ آنی نباشد که ما انتظار داریم .
۲- یکی از اهل ذوق و شعر حاکمی را مدح کرده بود ... حاکم امر کرد پالان الاغی را با کمر بند به او دادند .
آن مرد پالان را بر دوش گذاشت و از مجلس خارج شد ... دوستانش به او گفتند : صله مدح امیر چه بود ؟
گفت : من حاکم را با بهترین اشعار و سخنانم مدح کردم و او هم بهترین لباسش را به من هدیه داد !!!
اندرز : اعمال و رفتار ما ممکن است برای خودمان سنجیده و خوب باشد اما برای طرف مقابل شاید
آن نباشد که ما فکر می کنیم . هر کس به اندازه و قدر خود باید عمل کند .

۳- بهاء الواعظین میگوید : در ابتدای مشروطیت به خانه ای رفتم . زن پیر و دختر جوانی در آنجا بودند.
پیر زن پرسید منظور از مشروطیت چیست ؟
گفتم : وضع قوانین جدید . گفت : مثلا ؟ مرا شوخی گرفت . گفتم : مثلا دختران را به پیر مردان بدهند
و زنان پیر را به جوانان ...!!! دختر گفت : این چه فایده ای دارد ؟ پیر زن بدون درنگ گفت : ای بی حیا
حالا کار تو به جایی کشیده که به قانون مشروطیت ایراد می گیری ؟؟؟!!!
اندرز : انسان در همه حال اگر بر خود مسلط نباشد خواهشهایی گوناگون دارد
و فکر شان و منزلت خویش را نمی کند . آنانی بر سبیل ثواب در حرکتند که شان خود بدانند و بر
خواهشهای خود فائق آیند ...


نوشته شده توسط محفل فاطمیون اراک در هجدهم آبان 1388
لينك ثابت 
|